close
مجتمع فنی تهران
داستانهای آموزنده کوتاه

داستانهای آموزنده کوتاه

داستان کفش نو
تعداد بازديد : 104

داستان کفش نو

💎 #کفش_نو

 

پدری به فرزندش گفت: 

 

این هزارتا چسب زخم را بفروش تا برایت کفش بخرم.👞

 

بچه باخود فکر کرد : 

 

یعنی باید آرزو کنم هزار نفر زخمی بشن تا من کفش بخرم؟!

 

ولش کن کفشهای پاره خوبه!!! 

 

 

خدایا ...

 

گاهی دلهای بزرگ را آنچنان درون سینه هایی کوچک میگذاری

 

 که شرمسار میشویم، از بزرگی که برای خود ساخته ایم ...😓

 

@dastankhaneh 📚

🔹 در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند،وجود ندارد.  " تولستوی "

 

لینک کانال :

https://t.me/dastankhaneh

نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 28 / 01 / 1396 ساعت:

داستان حراج وسایل شیطان
تعداد بازديد : 52

داستان حراج وسایل شیطان

🔴حراج وسایل شیطان!!!

 

روزی شیطان همه جا اعلام کرد قصد دارد از کارش دست بکشد و وسایلش را با تخفیف ویژه به حراج بگذارد!

همه مردم جمع شدن و شیطان وسایلی از قبیل: غرور، خودبینی ، مال اندوزی، خشم، حسادت، شهرت طلبی و دیگر شرارت ها را عرضه کرد...

در میان همه وسایل یکی از آنها بسیار کهنه و مستعمل بود و بهای گرانی داشت!

کسی پرسید: این عتیقه چیست!؟

شیطان گفت: این ناامیدی است...

شخص گفت: چرا اینقدر گران است!؟

شیطان با لحنی مرموز گفت:

این موثرترین وسیله من است!

شخص گفت: چرا اینگونه است!؟

شیطان گفت: هرگاه سایر ابزارم اثر نکند فقط با این میتوانم در قلب انسان رخنه کنم 

و وقتی اثر کند با او هر کاری بخواهم میکنم...

این وسیله را برای تمام انسانها بکار برده ام، برای همین اینقدر کهنه است.

 

 

👇👇👇👇👇

@dastankhaneh 📚

https://t.me/dastankhaneh 
 

نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 24 / 01 / 1396 ساعت:

قصه ازدواج با دختر کشاورز
تعداد بازديد : 41

قصه ازدواج

 

داستان ازدواج با دختر کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد

بقیه در ادامه

ادامه مطلب
نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 26 / 09 / 1395 ساعت:

داستان کوتاه آگهی استخدام
تعداد بازديد : 52

داستان کوتاه آگهی استخدام

داستان کوتاه جالب و خواندنی آگهی استخدام

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...

بقیه در ادامه

داستان کوتاه یک ساعت کار
تعداد بازديد : 39

داستان کوتاه یک ساعت کار

 

داستان کوتاه و آموزنده یک ساعت کار

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

بله حتما. چه سوالی؟

بقیه در ادامه

 

داستان فرار برای عشق
تعداد بازديد : 45

داستان فرار برای عشق
 
داستان زیبای فرار برای عشق

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید:
آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند:
با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند.

برخی؛ دادن گل و هدیه

بقیه در ادامه

داستان کوتاه آلفرد نوبل
تعداد بازديد : 43

داستان کوتاه یادها

داستان کوتاه به خود آمدن آلفرد نوبل

در حدود صد سال پیش مردی وقتی روزنامه صبح را خواند ترس و شگفتی او رافرا گرفت، او در قسمت آگهی های فوت نام خود را دید! البته روزنامه ها در اثر یک خبردروغ دچار اشتباه شده بودند و گزارش مرگ او را به شکل های مختلف منتشر کرده بودند. مدتی شوکه شده بود. با خود فکر کرد اگر من اینجام پس این نوشته ها چیست؟ وقتی که توانست به خود مسلط شود، به ذهنش رسید حال که همه فکر می کنند من مرده ام درباره من چه می گویند.

بقیه در ادامه

داستان گردو و دعای بهلول
تعداد بازديد : 58

داستان گردوی بهلول

داستان گردوی بهلول

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: «بشکن و بخور و برای من دعا کن.

بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد. آن مرد گفت:

بقیه در ادامه

داستان اعتماد به نفس پایین
تعداد بازديد : 28

داستان کوتاه اعتماد به نفس

های ناز ∫ داستان اعتماد به نفس پایین

مدیرعامل جوانی که اعتماد به نفس پایینی داشت، ترفیع شغلی یافت؛ اما نمی‌توانست خود را با شغل و موقعیت جدیدش وفق دهد.

روزی کسی در اتاق او را زد و او برای آنکه نشان دهد آدم مهمی است و سرش هم شلوغ است، تلفن را برداشت و از ارباب رجوع خواست داخل شود...

بقیه در ادامه

داستان آب چاه کثیف
تعداد بازديد : 31

داستان چاه

های ناز ∫ داستان کوتاه آموزنده مشکل آب چاه کثیف

روزی اهالی روستا متوجه شدند لاشه حیوانی داخل چاه افتاده است ... بنابراین آب چاه دیگر غیر قابل استفاده شده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید.
مرد خردمند به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد.

بقیه در ادامه

داستان جالب غذا دادن در باغ وحش
تعداد بازديد : 31

یک روز که باغ وحش مملو از جمعیت بود ، از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد :

" بازدیدکنندگان گرامی از دادن هر گونه غذا و خوراکی به حیوانات خودداری فرمایید ".

داستان باغ وحش

بقیه در ادامه

داستان قوز ماه نوشته ی امیر خداوردی
تعداد بازديد : 41

سایت " هــای نــــاز " داستان قوز ماه :دستش می لرزید، نمی دانست چه اتفاقی افتاده، عقب عقب آمد و شیر خوردن بچه را تماشا کرد، سایه کوتاه درخت گز افتاده بود روی دوش مادر و صورت بچه...

قوز ماه. نویسنده: امیر خداوردی

نفسی عمیق کشید. عرق پیشانی را با سر انگشت گرفت. روز سی ام داشت تمام می شد. اولین بار بود که به همچو جایی پا گذاشته بود؛ جایی که هیچ نمی شد رادیوی داخلی را گرفت. وقت اذان را از روی آفتاب می فهمیدند. حتی خروسی نداشتند که موقع اذان صدا کند. اثاثش را جمع کرده بود؛ پتوی مسافرتی، کمی ظرف، چند دست رخت و لباس و چند جلد کتاب توی دوتا ساک. گذاشته بودشان وسط کپر. یک کپر اختصاصی داشت، سه دیوار کلوخی و یک سقف از چوب و علف و شاخه های ریز و درشت.

بقیه در ادامه

پیرمرد مغازه دار با ایمان
تعداد بازديد : 99

داستان تلنگرآمیز پیرمرد عکس و تصویر پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت یه جوانی اومد گفت عمو ...

پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت

یه جوانی اومد گفت عمو خدا عقلت بده

مردم نبش چهار راه مغازه دارن فروش نمی کنن

بعد تو اومدی ته کوچه بن بست. پیرمرد گفت:

بقیه در ادامه

داستان آموزنده فوت کوزه گری
تعداد بازديد : 61

داستان آموزنده فوت کوزه گری

داستان آموزنده و قدیمی فوت کوزه گری امیدوارم از خواندن این داستان لذت ببرید.

كوزه‌گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این كوزه‌گر یك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزه‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت و از یاد دادن به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزه‌گری و كاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه جدا درست كند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من كم است.»

بقیه در ادامه

داستان کوتاه ثروت واقعی
تعداد بازديد : 50

داستان ثروت واقعی

هـــای نـــاز: داستان کوتاه ثروت واقعی

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.

بقیه در ادامه

ليست صفحات
تعداد صفحات : 6
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه