close
تبلیغات در اینترنت
قصه کودکانه فرشته نگهبان 💃

قصه کودکانه فرشته نگهبان 💃

قصه فرشته نگهبان
تعداد بازديد : 37

قصه فرشته نگهبان

 

قصه کودکانه فرشته نگهبان

یکی بود یکی نبود یه دختر کوچولویی بود به نام صبا. صبا کیف مدرسه اش را برداشت و از مامان خداحافظی کرد تا به سمت مدرسه حرکت کنه.


صبا بسم الله گفت و از خانه بیرون رفت.


باد می آمد. باد در را محکم به هم زد صبا دستش را عقب کشید و گفت: وای نزدیک بود انگشتم لای  در بماند؟


به خیابان رسید. موتورسواری با سرعت آمد، صبا خودش را عقب کشید.


گفت: اگر موتور را نمی دیدم چه می شد؟


به مدرسه  رسید. به آب خوری رفت. قمقمه اش را پر از آب کرد. دهانش را با زکرد و سرش را زیر قمقمه گرفت. چند قطره آب تو راه نفسش رفت و به سرفه افتاد.


صبا با خودش گفت: وای... نزدیک بود خفه بشم.

صبا به کلاس آمد خانم یک جمله رو تابلو نوشت: خدانگهدار.


بچه ها با تعجب پرسیدند: خانم! دارید خداحافظی می کنید؟


خانم گفت: نه.


سمیه گفت: پس پرای  رو تابلو نوشتید خدانگهدار؟

خانم خندید و گفت: می خواستم یه حرف خیلی قشنگ یادتان بدهم. می دانید آن حرف قشنگ چیست؟


خداوند مهربان همیشه نگهدار ماست و ما را از خطرات حفظ می کند. پس دو تا جمله یادتان نره.


یکی سلام  و یکی خداحافظ.


سلام یعنی: دعا برای سلامتی.


 و خداحافظی یعنی: دعا می کنم خداوند تو را از خطرات حفظ کند.

جستجوهای مشابه :
داستان کودکانه صوتی قصه های کودکانه برای خواب قصه کودکانه تصویری قصه کوتاه قصه شب کودک داستان کوتاه آموزنده کودکانه داستان خیلی کوتاه کودکانه قصه های کودکانه قدیمیداستان کودکانه صوتی قصه های کودکانه برای خواب قصه کودکانه تصویری قصه کوتاه قصه شب کودک داستان کوتاه آموزنده کودکانه داستان خیلی کوتاه کودکانه قصه های کودکانه قدیمی


بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه