close
تبلیغات در اینترنت
داستان آرزو کردن

داستان آرزو کردن

داستان کوتاه به آرزو رسیدن
تعداد بازديد : 203

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟"؟! گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

بخش نظرات اين مطلب
ahmad
اين نظر توسط ahmad در تاريخ 1394/4/17 و 15:27 دقيقه ارسال شده است :
سلام لینک شدی ولی من نتونستم لینکمو ثبت کنم. اگه ممکنه با
عنوان: سایت تفریحی فان7
وآدرس : fun7.rzb.ir
لینک کن.
پاسخ : سلام
لطفا از بخش تبادل لینک هوشمند ثبت کن.
ممنون
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

هدايت به بالاي صفحه