close
مجتمع فنی تهران
دانلود رمان کوچه پس کوچه های پایین شهر |PDF و موبایل

دانلود رمان کوچه پس کوچه های پایین شهر |PDF و موبایل

دانلود رمان کوچه پس کوچه های پایین شهر
تعداد بازديد : 238

دانلود رمان کوچه پس کوچه های پایین شهر |(PDF و موبایل)

دانلود مجموعه بی نظیر رمان

 نام رمان : کوچه پس کوچه های پایین شهر

 تعداد صفحات : ۲۷۱

 خلاصه داستان :

داستان درباره دختریه که مجبور هست به خاطر شغلش که دزدیه خودشو پسر معرفی کنه تا بتونه برای خواهر کوچک وپدر معتادش پول دربیاره… یه روز کیف یه پسر رو میزنه که توش مدارک و اسناد مهمی هست… دختر مجبور میشه برای پس دادن مدارک و برای شناخته نشدن چهره واقعی خودشو نشون بده که این کارش باعث میشه پسره یه دل نه صد دل عاشق دختر بشه و بعد تحقیقات بفهمه کسی که کیفشو زده خود دختره بوده و…

 دانلود مجموعه بی نظیر رمان

 

 قسمتی از متن رمان :

اسمم سمیراست ، ملقب به فلفلی ! حالا چرافلفلی ؟! به خاطر
تیز وفرز بودنم توی دزدی و قدوقوارم که البته به عنوان یک
دختر استاندارده ولی به خاطر شناخته نشدن مجبور به دستکاری توی ظاهرم شدم . کارم پرسه زدن توی معابر شلوغه . میشه گفت محل اصلی کارم محسوب میشه و تو اینجور جاها پول درمیارم . حقوقم بخورونمیره البته بستگی به تلاشمم داره ، خودم که راضیم اگه باباهه هم راضی باشه وباکمربند نیفته به جونم . اوایل ازاین کار خوشم نمیومد ولی بخاطر خواهر کوچیکم که یه جورایی گروگان بابامه مجبور به قبول کردن این کار شدم و میشه گفت از روی اجبار دست به این کارزدم . هه ! خدایی بابا به این با محبتی دیده بودین ؟که بچشو گروگان بگیره ودختر جوونشو راهی خیابونا بکنه ؟ بازم جای شکرش باقیه مثل خیلی از همسایه هامون منو وادار به کارای بدتر نمیکنه البته به ضررش هم هست چون دیگه کسی نیست خرجشو در بیاره . به سرو وضعم نگاهی میزنم ، یه شلوار گشاد که ازبابا خان بهم به ارث رسیده وخودم سرپاچه هاشو کوتاه کردم که اصلاً از خیاطی چیزی سرم نمیشه و خودتون عمق فاجعه رو تصور کنین دیگه ، با کت پینه بسته ای که بازم از صدقه سری بابامه و کلاه بافتنی که زمستونوتابستون باید سرم کنم تاموهای بلندم زیرش مخفی بمونه ، تنها وسیله ای که مال خودمه کفشای اسپورت مندرسمه که اونم برای دویدن خیلی بدردم میخوره . برای محافظه کاری پشت لباموهر روز با دوده کمی سیاه میکنم تا سبیل دارباشم و به ی پسر نوجون تازه به بلوغ رسیده شبیه باشم که البته موفق هم هستم وتوی این چند ساله هیچکس بهم شک نکرده . گفتم سبیل یاد بابام و دوستاش افتادم که از مردیت فقط سبیلشو به ارث بردن و هیچ بویی ازش نبردن . در واقع میشه گفت کار همیشگیشون خوش گذرونی ودود کردن زحمات من ، اونم تو ی لحظه هست . با زنجیری که توی دستم پروانه ای میچرخونم ، حواسم پی روزی رسونای عصا قورت دادمه تا بدترینشونو شکار کنم . همیشه سعی میکنم اونی که بیرحم تره رودرنظر بگیرم بعدش تعقیبش میکنمو بادرنظر گرفتن شرایط توی ی لحظه کیف یا جیب یارو رو میزنم تا بخودش بیاد از اون محل دور شدمو در حال شمردن اسکناسای تانخورده کیفشونم . البته تو قرن ما کم ترکسی پیدا میشه با خودش پول حمل کنه وبیشتر کارا کارتی شده واسه حال من که فرقی نمیکنه سعی میکنم اندازه سهم روزش بدست بیارم دیگه دوستاش به من مربوط نمیشن ، اگه کمترهم شد فوقش کمی باکمربند به جونم میفته تا خسته شه و دست اززدن ورداره

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه