close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان ایرانی با من حرف بزن

دانلود رمان ایرانی با من حرف بزن

دانلود رمان با من حرف بزن
تعداد بازديد : 467

دانلود مجموعه بی نظیر رمان

نام رمان : با من حرف بزن

نویسنده : *noghre کاربر انجمن نودهشتیا

تعداد صفحات : ۳۱۵

خلاصه داستان :

اسمم آسمانه! بابا میگه :
- اسمت رو گذاشتم آسمان چون نزدیک بود از دستت بدم! مادرت زمین خورده بود. منم رو کردم به آسمان و گفتم: خدایا! اگه بهم برگردونیش اسمش رو میزارم آسمان تا خیلی بهت نزدیک باشه! اونم خدایی کرد و هم تورو بهم برگردوند و هم مادرت رو…
حالا من آسمانم نزدیکم بهش ولی گاهی هم باهاش قهر می کنم. می دونم اون قهر نمی کنه و هوامو داره ولی بازم…شرم گاهی اجازه نمیده به زبون بیارم پشیمونیم رو! خودش برام امتحاناتی رقم زده که همه سخت هستن و من خوب می دونم آخر این همه سختی و درد شیرینی و آرامشی خوابیده که ارزشش رو داره! ارزش نفس کشیدن، گریه کردن، کابوس دیدن و ارزش گفتن از ترس هایی که گاهی تنت رو می لرزونه! اما باید حرف زد و من حرف می زنم.

 

دانلود مجموعه بی نظیر رمان

 

قسمتی از متن رمان :

دستم را لبه جدول گذاشتم و عق زدم. چرا این عق زدن ها تمام نمی شود؟
مانتوی سیاهم از خیسی توی تنم زار می زد. حالم خراب بود. از درد داشتم می مردم.
هیچ چیزی برای بالا آوردن نبود. از صبح چیزی نخورده بودم. معده م به شدت درد می کرد. همه جای تنم درد می کرد. جای جای تنم.
با قدم های لرزان به سمت ماشین رفتم و پشت رول نشستم. خندیدم. به همه دنیا خندیدم و یک هو میان خنده هایم عق زدم!
از حالت تهوع آور حماقت بزرگم عق زدم. تقصیر خودم بود. از حس بدی که از خودم می گرفتم عق زدم.
برایم مهم نبود که در آینده چه چیز هایی برچسب می کردند به تنم. برایم هیچ چیز مهم نبود. حس ماهی بیرون افتاده ای از آب را داشتم که به آخر خط رسیده بود.
حتی حال سعیدی که می گفت عاشقم است و نبود هم برایم اهمیت نداشت. از دنیا بریده بودم. هیچ کس نگذاشت من حرف بزنم و من بخاطر این حجم حرف های ناگفته ای که پشت گلویم بست نشسته بودند و بیرون نمی ریختند عق زدم.
راه کجا را پیش گرفتم را نمی دانم.
پایم را کمی بیشتر روی پدال گاز فشردم. حتی بوق کشدار ماشین هایی که بخاطر سرعتم نثارم می کردند هم برایم مهم نبود. اصلا مرده هم حسی دارد؟… چه اهمیتی دارد؟
اشک هایم جاری شد. قلبم درد می کرد. مغزم درد می کرد. حتی جای چمدانی که روی صندلی عقب افتاده بود هم درد می کرد. همه دنیایم درد می کرد.
چه بلایی به سرم آمده بود؟…برای چه این طور شده بودم؟… من! منی که یک دنیا جلویم خم راست می شدند. منی که همه حسرت یک لحظه بودن جایم را داشتند برای چه این طور شده بودم؟…بخاطر سعید؟…بخاطر ستاره؟…آخ! همین نقطه درد می کرد. بد هم درد می کرد!
اشک هایم شدت گرفت. گریه می کردم؟…مگر مرده ها هم گریه می کنند؟
امشب می خواستم چکار کنم؟… چه کسی را از آمدنم سوپرایز کنم؟…چقدر احمق بودم که نفهمیدم سوپرایزی به آن بزرگی توی تخت خوابی که حتی یک بار رویش نخوابیده بودم دارد جولان می دهد!
با کف دست صورت خیس از اشکم را پاک کردم. حرفم نمی آمد. فقط در دل به سر خودم می کوبیدم.

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

هدايت به بالاي صفحه