close
مجتمع فنی تهران
دانلودرمان پشت ابرهای سیاه نوشته دل آرا دشت بهشت

دانلودرمان پشت ابرهای سیاه نوشته دل آرا دشت بهشت

دانلود رمان ایرانی پشت ابرهای سیاه
تعداد بازديد : 127

نویسنده دل آرا دشت بهشت

نام رمان : پشت ابرهای سیاه

نویسنده : دل آرا دشت بهشت کاربر انجمن نودهشتیا

تعداد صفحات : ۳۴۵

خلاصه داستان :

با مرگ هدایت رمضانی و نابود شدن ثروتش ضربه ی بدی به تنها فرزندش غزاله وارد میشه، آقای شیخی (دوست هدایت) به عنوان حامی وارد زندگی غزاله میشه و همه ی سعی اش رو می کنه که فکر این دختر رو از کینه ای که نسبت به رییس پدرش، یعنی کیانمهر عابدی داره دور کنه، تا حدی هم موفق میشه، با وادار کردن غزاله به ادامه تحصیل و حتی سر کار بردنش؛ اما با پیدا شدن دوباره ی کیانمهر تمام خاطرات بد غزاله زنده میشن...

پسورد : www.98ia.com

با تشکر از دل آرا دشت بهشت عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

  دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

  دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

  دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

  دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

پایین دامن نسبتا بلندم رو تا جای ممکن توی دستم جمع کردم و بعد با دو دستم چلوندم، حجم زیادی از آب روی زمین ریخت و بلافاصله با عطسه ی محکمی که زدم سرم به جلو پرتاب شد و وقتی دیدم داره نگاهم می کنه، با صدای بلند خندیدم.
از روی صندلی بلند شد و به نرده های تراس تکیه زد و صدای محکمش توی ساحل پیچید:
- سرما می خوری دختر، بسه دیگه بیا بالا.
و من سرتق تر از همیشه باز هم خندیدم و دوباره به سمت دریا دویدم، قدمی مونده به آب دامنم رو از پام در آوردم. صدای بمش که کمی خنده هم چاشنیش بود توی محوطه پیچید:
- چیکار می کنی دیوونه؟!
دیوونه بودم … مست بودم … مرزها شکسته شده بودن و دنیام تغییر کرده بود … خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم …. لذت و هیجان کل وجودمو گرفته بود، شادیم تکمیل میشد اگر اون هم از تراس پایین می اومد و بی توجه به فاصله هامون دستهاشو دورم حلقه می کرد و سرهامونو زیر آب می بردیم و هر بار که بیرون می اومدیم همو می بوسیدیم.
اما اون هنوز همونجا بود و فقط تذکر می داد و اسممو صدا می زد … درست مثل پیرمردها … !! …
صدای زنگ موبایل مثل دستی منو از دنیای خوابم بیرون کشید و پرتم کرد روی تخت دونفره ی توی اتاقم.
با سر درد شدیدی توی جام نشستم. بعد از عادی شدن ضربان قلبم از روی تخت بلند شدم؛ از اتاق خارج شدم و با سرگیجه مسیر اتاق تا آشپزخونه رو طی کردم.
دستم رو روی دیوار کشیدم و کلید برق رو لمس کردم، لامپ آشپزخونه روشن شد. توی سرم صدای ساعت می اومد؛ کی قرار بود این رویاهای بدتر از هزار تا کابوس دست از سرم بردارن؟
پارچ آبی پر کردم و توی چای ساز استیل ریختم، روشنش کردم و بعد به سمت دستشویی رفتم.
مردم می خوابن تا آرامش به دست بیارن، اونوقت من باید برای بیدار شدن از خواب خ
دا رو شکر کنم.

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه