close
مجتمع فنی تهران
دانلود رمان عاشقانه قصیده دل برای لپ تاپ و تبلت

دانلود رمان عاشقانه قصیده دل برای لپ تاپ و تبلت

دانلود رمان قصیده دل برای کامپیوتر و گوشی
تعداد بازديد : 160

 

نام رمان : قصیده دل

نویسنده : *الف* کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۴٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۰٫۹ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۴۱۷

خلاصه داستان :

قصیده دختریه که طی یکسری حوادث که در گذشته اش رخ داده دیدش به زندگی و آدمهاش عوض شده و دیر اعتماد میکنه. توی کار فردی منضبط و موفقه و توی خانواده شخصی قابل اعتماد. در آستانه سی سالگیه و کم کم وارد مسیری از زندگیش میشه که حس میکنه برای ادامه، نیاز به یک همراه داره. این میون یک اتفاق باعث میشه با احساساتی که قبلا ازش فرار میکرده دوباره روبرو بشه. قصیده بین دو حس خواستن و نخواستن گیر کرده . عشق رو طلب میکنه و پس میزنه…این داستان جدال افکار قصیده است …

 

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

با تشکر از *الف* عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

کنار مامان نشسته و سرم را روی شانه هایش گذاشتم . دلم می خواست مثل بچه گی هایم ، کنج آغوشش خودم را جمع کنم تا امنیت حضورش را باور سازم .نگاهم روی صورت مهربان و خسته اش نشست . صورت مهربان و زیبایی که چین و شکن هایش یادآور سختی است که در زندگی کشیده بود و نشان از عمر سپری شده داشت .
-مامان؟
-جانم؟
-چرا زندگی ما اینهمه یکنواخت شده؟
-یکنواخت؟
-آره دیگه..نه پایین و بالا داریم…نه چیز جدید!
-خدا رو شکر این که بد نیست؟
-بد نیست؟
-نه..خدا رو شکر همه چیز سرجای خودشه..خدا رو شکر همه امون سلامتیم. خدا رو شکر بچه هام اهلند و شوهرم مرد!!.
لبخندی به دل پاک مامان زدم و گفتم: آره خدا رو شکر!!
نفسم رو مثل یک آه بیرون دادم..دلم هیجان میخواست . یک چیز جدید . خیلی وقت بود که زندگی ایم روی دور یک نواختی افتاده بود . نه چیز جدیدی و نه انگیزه ی تازه ای . کارم شده بود رفتن به سر کار و برگشتن . پوفی کلافه کشیدم . دست مامان پر مهر داخل موهایم چرخید:
-چته مامان جون؟ چرا بی قراری؟
-هیچی… مامان خوردم به روزمره گی…همین…دلم تغییر میخواد..یکم هیجان
-خب چرا با غزل نرفتی شمال؟
-با غزل؟ لابد با اون زلزله هشت ریشتریش!! گفتم دلم هیجان میخواد نه زلزله!!
صدای خنده آروم مامان تو گوشم پیچید:
-هیجانم بود…اگه خودت میخواستی بود.
اخمهایم در هم رفت و سرم را از روی شانه اش برداشتم .

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه