close
تبلیغات در اینترنت
از کدامین صبح طلوع خواهی کرد دانلود رایگان رمان ایرانی

از کدامین صبح طلوع خواهی کرد دانلود رایگان رمان ایرانی

دانلود رمان از کدامین صبج طلوع خواهی کرد؟
تعداد بازديد : 157

نام رمان : از کدامین صبح طلوع خواهی کرد؟

نویسنده : توسکا۹۸ کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۶ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۵۶

خلاصه داستان :

وای اگر پیچشِ من با خَمت … / درد شود تا که به دست آرمت
نوش ِ خودم زهر ِ سراپا غمت … / بیشترش کن که کـَمم با کـَمت
خوب ترین حادثه می دانمت … / خوب ترین حادثه می دانی ام
غسل کن و نیت ِ اعجاز کن … / باز مرا با خودم آغاز کن
یک وجب از پنجره پرواز کن … / گوش ِ مرا معرکه ی راز کن
حرف بزن ابر ِ مرا باز کن …
دیر زمانیست که بارانی ام / قحطیِ حرف است و سخن …
سال هاست ، قفل زمان را بشکن / سال هاست پُر شدم از درد شدن …
سال هاست ظرفیت ِ سینه ی من / سال هاست حرف بزن حرف بزن …
سال هاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام …

 

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از توسکا۹۸ عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

از جایم برخاستم و بلند گفتم:
_نه..نه..نه..
بابا آهسته پرسید:
_چرا نه دخترم؟
مامان داد زد:
_مسعود،دل به حرف این بچه نده.دست این باشه میخواد صبر کنه تا موهاش مثل دندوناش سفید بشه.
رو به مامان گفتم:
_مامان جان مگه من چن سالمه که اینطوری میگید.بعدشم اگه بچه م چرا میخوای ازدواج کنم؟
بابانگاه ملامت باری به مامان انداخت و بعد رو به من کرد و گفت:
_بشین باباجان باهم حرف بزنیم.
سرجام نشستم.مامان پشت چشمی برایم نازک کرد.نگاهم را از مامان به سمت بابا چرخاندم.
_خب.دلیل نه گفتنت چیه بابا جون؟
_دلیل از این مهم تر که دوسش ندارم؟؟
_خب تو که باهاش برخورد نداشتی.بذار بیان.باهاش هم کلام شو بعد…
چه میدانست…بابا چه میدانست از آن یک سال و اندی..از آن…
دهان باز کردم که چیزی بگویم که مامان گفت:
_پسر به این با کمالاتی.به اون آقایی.عیب رو پسر مردم نذار.من نمیدونم ارکیده..تاحالا هرکی اومد تو گفتی نه و ماهم گفتیم چشم.این بار دیگه نمیذارم ندیده بگی نه…تاحالا اونایی که میومدنو زیاد نمیشناختیم..امااین یکی فرق داره.هم خودشو هم خانوادشو سالهاست که میشناسیم.
بابا رو به مامان گفت:
_فرناز…این دختر باید زندگی کنه.وقتی نخوادش به زور که نمیشه.باید فکر کنه و تصمیم بگیره.
_مگه همه اولش عاشق سینه چاک هم بودن..تو زندگی بالاخره عاشق هم میشن.تو هم اینقد طرف این دخترو نگیر.

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

هدايت به بالاي صفحه