داستان زیبایی درباره نصیحت مادر\\





تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبليغات
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 1130
کل نظرات : 169

ورودی امروز گوگل : 66
ورودی گوگل دیروز : 81

بازديد امروز : 1,032 نفر
بارديد ديروز : 732 نفر
بازديد هفته : 5,225 نفر
بازديد ماه : 36,524 نفر
بازديد سال : 113,440 نفر
بازديد کلي : 708,511 نفر

اطلاعات شما
آِ ی پی : 54.158.86.243
مرورگر :
سیستم عامل :

افراد آنلاین: 4 نفر
کدهاي اختصاصي
حمایت می کنیم
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
جستجوگر پیشرفته



داستان کوتاه نصیحت مادرانه
نصیحت مادرانه (داستان کوتاه)

 
 
او به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه کرده است ولیکن افسوس که دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.

 دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید .

 

پسر کم کم نصیحتهای پدر را فراموش کرد و شروع به ولخرجی کرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تکه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

مادرش که شاهد کارهای او بود ، سعی می کرد پسرش را متوجه اشتباهش بکند . یک روز پسر برای اینکه خیال مادرش را راحت کند به او قول داد که دوستانش را آزمایش کند تا به وی نشان دهد در مورد دوستانش اشتباه می کند و او دوستان خوبی دارد

فردای آنروز پسر در حالیکه مشغول غذا خوردن با دوستانش بود ، گفت :” چند هفته ای است که موشی نابکار در منزل ما لانه کرده است و امان ما را بریده است . دیشب نیز دسته هاون را با دندانهایش ریز ریز کرده است.

آنها در دلشان به ساده لوحی او خندیدند و او را مسخره کردند که چطور ممکن است موش یک جسم فلزی را بجود ، ولیکن حرفهای او را تایید کردند و گفتند:” حتمأ دسته هاون چرب بوده و اشتهای موش را تحریک کرده است

پسر نزد مادرش رفت و گفت :” ماجرای عجیبی را تعریف کردم ولی آنها به من احترام گذاشتند و به روی من نیاوردند .” مادر گفت: ” دوست خوب کسی هست که حقایق را بگویید نه آنکه دروغ تو را راست پندارد.” ولی پسر نپذیرفت.

مادر مرد و پسر به کارهای خود ادامه داد تا تمام ثروتش را به باد داد .

روزی خیلی گرسنه بود، به دوستانش رسید که در کنار سفره ای مشغول غذا خوردن بودند در کنار آنها نشست به امید آنکه تعارفی بکنند و او هم بتواند از آن سفره لقمه ای بردارد ، ولیکن آنها به روی خود نیاوردند . پسرک شروع به تعریف کرد که :” قرص نانی و تکه ای پنیر دیشب کنار گذاشته بودم ولیکن موشی تمام آنرا خورد .” دوستانش او را مسخره کردند و گفتند :” چطور ممکنست موشی یک نان درسته را بخورد .” پسر به آنها گفت : ” چطور موش می تواند دسته هاون را بخورد ولی نمی تواند یک نان درسته را بخورد . ”

به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه کرده است ولیکن افسوس که دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.

درباره : داستان کوتاه ,
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستان مادر , داستان کوتاه , نصیحت مادرانه , داستان اموزنده , عاشقانه ترین داستان ها , جدیدترین داستان مادر , داستان درباره مادر ,
بازديد : 24
[ 06 / 11 / 1394 ] [ ] [ admin ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
نمونه سوالات حوزه علمیه خرداد95 تاريخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395
دانلود فیلم چهارشنبه 19 اردیبهشت تاريخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395
دانلود کتاب تعمیر آبگرمکن دیواری تاريخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395
دانلود آهنگ زیبای بهانه / علی فانی تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395
طرز تهیه ماست خانگی تاريخ : چهارشنبه 25 اسفند 1395
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبليغات
موضوعات
جالب ترین ها
بهترین عکس ها
ادبستان
دانلود
آموزشی
خانم ها بدانند
اخبار
فروشگاه
آرشيو