close
مجتمع فنی تهران
داستان گفت و گوی پیرمرد مغازه دار با جوان

داستان گفت و گوی پیرمرد مغازه دار با جوان

پیرمرد مغازه دار با ایمان
تعداد بازديد : 98

داستان تلنگرآمیز پیرمرد عکس و تصویر پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت یه جوانی اومد گفت عمو ...


پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت

یه جوانی اومد گفت عمو خدا عقلت بده

مردم نبش چهار راه مغازه دارن فروش نمی کنن

بعد تو اومدی ته کوچه بن بست. پیرمرد گفت: پسرم، اگر فرشته ی مرگ خدا جناب عزرائیل همین الان بخواد جان من رو بگیره، آیا ته کوچۀ بن بست من رو پیدا می کنه یا نمی کنه؟

جوان گفت: معلومه که پیدات می کنه. پیر مرد گفت:
بعد چه جوریه که فرشته ی مرگ خدا منو پیدا می کنه ولی فرشته ی رزق و روزی خدا منو پیدا نمی کنه؟


بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه