close
مجتمع فنی تهران
داستان آموزنده

داستان آموزنده

داستان آب چاه کثیف
تعداد بازديد : 21

داستان چاه

های ناز ∫ داستان کوتاه آموزنده مشکل آب چاه کثیف

روزی اهالی روستا متوجه شدند لاشه حیوانی داخل چاه افتاده است ... بنابراین آب چاه دیگر غیر قابل استفاده شده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید.
مرد خردمند به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد.

بقیه در ادامه

داستان آموزنده فوت کوزه گری
تعداد بازديد : 53

داستان آموزنده فوت کوزه گری

داستان آموزنده و قدیمی فوت کوزه گری امیدوارم از خواندن این داستان لذت ببرید.

كوزه‌گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت. خیلی هم مشتری داشت. این كوزه‌گر یك شاگرد زرنگ داشت. چون كوزه‌گر شاگردش را خیلی دوست داشت و از یاد دادن به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت و شاگرد تمام كارهای كوزه‌گری و كاسه‌گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه جدا درست كند. به همین جهت بهانه گرفت و به استادش گفت: «مزد من كم است.»

بقیه در ادامه

داستان کوتاه ثروت واقعی
تعداد بازديد : 37

داستان ثروت واقعی

هـــای نـــاز: داستان کوتاه ثروت واقعی

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.

بقیه در ادامه

داستان یک کلمه سه حرفی!
تعداد بازديد : 51

داستانهای کوتاه وب سایت هزار دستان

توی یک جمع نشسته بودم بیحوصله بودم طبق عادت همیشگی مجله را برداشتم ورق زدم مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی ...
یکی گفت بگو بلند بگو
گفتم یک کلمه سه حرفیه
از همه چیز برتر است

یه آقا گفت : پول...

بقیه در ادامه مطلب

 ادامه مطلب


داستان کوتاه من کور هستم،لطفا کمک کنید.
تعداد بازديد : 53

 

داستان جذاب,سرگرمی

داستان کوتاه آموزنده و زیبای مرد کور ♥ وب سایت هزار دستان

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد...

بقیه در ادامه مطلب

 ادامه مطلب

داستان فاصله زانو تا زمین
تعداد بازديد : 65

 

رودانشمندزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟ استاد اندکی تامل کرد و گفت:فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و...

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب

بقیه در ادامه

 

داستان کوتاه آموزنده سرباز معلول
تعداد بازديد : 45

 

داستان درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»


 

بقیه در ادامه مطلب

بقیه در ادامه
 
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه