داستان زیبای مذهبی

داستان زیبای مذهبی

داستان زیبای مذهبی

تبلیغات
آخرین ارسال های انجمن

سایت " هــای نــــاز " داستان قوز ماه :دستش می لرزید، نمی دانست چه اتفاقی افتاده، عقب عقب آمد و شیر خوردن بچه را تماشا کرد، سایه کوتاه درخت گز افتاده بود روی دوش مادر و صورت بچه...

قوز ماه. نویسنده: امیر خداوردی

نفسی عمیق کشید. عرق پیشانی را با سر انگشت گرفت. روز سی ام داشت تمام می شد. اولین بار بود که به همچو جایی پا گذاشته بود؛ جایی که هیچ نمی شد رادیوی داخلی را گرفت. وقت اذان را از روی آفتاب می فهمیدند. حتی خروسی نداشتند که موقع اذان صدا کند. اثاثش را جمع کرده بود؛ پتوی مسافرتی، کمی ظرف، چند دست رخت و لباس و چند جلد کتاب توی دوتا ساک. گذاشته بودشان وسط کپر. یک کپر اختصاصی داشت، سه دیوار کلوخی و یک سقف از چوب و علف و شاخه های ریز و درشت.

بقیه در ادامه


بازدید : 11 تاریخ : 19 / 08 / 1395 | نویسنده : admin | نظرات ()
تبلیغات
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 1106
کل نظرات : 166
آمار کاربران
افراد آنلاین : 3
تعداد اعضا : 1475

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 440
باردید دیروز : 1,253
گوگل امروز : 58
گوگل دیروز : 208
بازدید هفته : 1,693
بازدید ماه : 30,144
بازدید سال : 30,144
بازدید کلی : 625,215
آرشیو
  • 1395
  • 1394
  • 1393
  • جستجو

    ابزار هدایت به بالای صفحه