close
مجتمع فنی تهران
داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کفش نو
تعداد بازديد : 92

داستان کفش نو

💎 #کفش_نو

 

پدری به فرزندش گفت: 

 

این هزارتا چسب زخم را بفروش تا برایت کفش بخرم.👞

 

بچه باخود فکر کرد : 

 

یعنی باید آرزو کنم هزار نفر زخمی بشن تا من کفش بخرم؟!

 

ولش کن کفشهای پاره خوبه!!! 

 

 

خدایا ...

 

گاهی دلهای بزرگ را آنچنان درون سینه هایی کوچک میگذاری

 

 که شرمسار میشویم، از بزرگی که برای خود ساخته ایم ...😓

 

@dastankhaneh 📚

🔹 در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند،وجود ندارد.  " تولستوی "

 

لینک کانال :

https://t.me/dastankhaneh

نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 28 / 01 / 1396 ساعت:

قصه ازدواج با دختر کشاورز
تعداد بازديد : 35

قصه ازدواج

 

داستان ازدواج با دختر کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد

بقیه در ادامه

ادامه مطلب
نويسنده :
موضوع: داستان کوتاه ,
تاريخ انتشار : 26 / 09 / 1395 ساعت:

داستان جالب غذا دادن در باغ وحش
تعداد بازديد : 29

یک روز که باغ وحش مملو از جمعیت بود ، از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد :

" بازدیدکنندگان گرامی از دادن هر گونه غذا و خوراکی به حیوانات خودداری فرمایید ".

داستان باغ وحش

بقیه در ادامه

داستان عتیقه فروش و مرد روستایی
تعداد بازديد : 40

داستا نعتیقه فروش و مرد روستایی

هـــای نــــاز :داستان عتیقه فروش و رعیت ساده
ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ .
ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ .
ﺩﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺭﻋﯿﺖ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻣﻄﻠﺐ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﻬﺪ.
ﻟﺬﺍ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟

بقیه در ادامه

داستان آموزنده مورچه پرکاری که اخراج شد!
تعداد بازديد : 71

داستان مورچهداستان مورچه ی پرکاری که عاقیت از کارش اخراج شد

مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.

مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.

سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود...

بقیه در ادامه

حکایت گدایی دو مرد زیرک
تعداد بازديد : 41

داستان دو گدا

گدایی در شهر کاتولیک ها

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری الله...

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند...

بقیه در ادامه

داستان کوتاه دخترک مهربان
تعداد بازديد : 51

داستان کوتاه دخترک مهربان

داستان کوتاه دخترک و عروسک

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟

مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونایک عروسک خیلی زیبا هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟

بقیه در ادامه

داستان کوتاه نصیحت مادر
تعداد بازديد : 35

داستان کوتاه نصیحت مادرانه
نصیحت مادرانه (داستان کوتاه)

 
 
او به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه کرده است ولیکن افسوس که دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.
دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می کرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز کرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می کرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان کند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیندسالها گذشت تا اینکه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املاکش به پسرش رسید .

داستان طنز طول عمر انسان
تعداد بازديد : 59

داستان عمر انسان (طنز)

 

داستان طنز و خنده دار طول عمر انسان

خداوند ” خــر ” را آفرید! و به او گفت:تو بار خواهی برد؛ از عقل بی بهره خواهی بود؛و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود؛و ۵۰سال عمر خواهی کرد!

بقیه در ادامه

داستان زن پر حرف
تعداد بازديد : 77

 

داستان کوتاه زن حراف دروغگو

 

نقاشی دو زن حال حرف زدن

 

 

 

دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»

 

دوستش گفت: «این دروغ است!»
بقیه در ادامه

 

داستان طنز مادر زن و دامادهایش
تعداد بازديد : 61

میزان علاقه دامادها به مادر زن (طنز)
داستان طنز آمیز مادر زن و دامادهایش ،سایت هزار دستان

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»....

بقیه در ادامه

داستان کوتاه ما چقدر زود باوریم!
تعداد بازديد : 77

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی « دی هیدورژن مونوکسید » توسط یک ارگان دولتی را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود :

بقیه در ادامه

از گوسفند کمتر کیست
تعداد بازديد : 68

 

وب سایت هزار دستان

شخصی با ماشین شخصی اش به مسافرت رفته بود

موقع اذان ظهر توی یکی از جاده های بیرون شهر، روی تپه ای

چوپانی را که مشغول نماز خواندن بود را دید و گوسفندان هم کنارش مشغول چــــَرا...

بقیه در ادامه

داستان یک کلمه سه حرفی!
تعداد بازديد : 60

داستانهای کوتاه وب سایت هزار دستان

توی یک جمع نشسته بودم بیحوصله بودم طبق عادت همیشگی مجله را برداشتم ورق زدم مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی ...
یکی گفت بگو بلند بگو
گفتم یک کلمه سه حرفیه
از همه چیز برتر است

یه آقا گفت : پول...

بقیه در ادامه مطلب

 ادامه مطلب


داستان کوتاه من کور هستم،لطفا کمک کنید.
تعداد بازديد : 57

 

داستان جذاب,سرگرمی

داستان کوتاه آموزنده و زیبای مرد کور ♥ وب سایت هزار دستان

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد...

بقیه در ادامه مطلب

 ادامه مطلب

ليست صفحات
تعداد صفحات : 2
تبليغات

هدايت به بالاي صفحه