قصه های ناز

قصه های ناز

قصه های ناز

تبلیغات
تبلیغات
آخرین ارسال های انجمن

های ناز کودک ∫ همه جا ساکت و آرام بود. همه خواب خواب بودند؛ فقط جغد جوان بیدار بود. او مثل همیشه، وقتی خورشید رخت و لباسش را از روی زمین جمع کرد و رفت، از خواب بیدار شد. چشم‌هایش را مالید و خمیازه‌ای کشید. صدای قاروقور شکمش را که شنید فهمید گرسنه است. باید فکری به حال گرسنگی‌اش می‌کرد. بال‌هایش را از هم باز کرد. کش‌وقوسی به خودش داد. نگاهی به دوروبرش کرد و پرید، اما اصلاً جایی را نمی‌دید. خواست به لانه‌اش برگردد که ناگهان…
ـ آخ!

قصه کودکانه چه کسی ماه را خورده است

جغد جوان با سر رفت توی لانه‌ی سنجاب همسایه! سنجاب با وحشت از خواب پرید و با ترس و لرز رفت پشت انبار گردوهایش قایم شد. کمی که گذشت، سرک کشید. یک جفت چشم درشت و براق نگاهش می‌کردند.
جغد را شناخت و گفت: «این چه‌کاری است که کردی؟ مگر من غذای تو هستم؟ و چند گردو به طرف جغد پرت کرد.»

بقیه در ادامه


بازدید : 19 تاریخ : 03 / 09 / 1395 | نویسنده : admin | نظرات ()
تبلیغات
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 1107
کل نظرات : 167
آمار کاربران
افراد آنلاین : 9
تعداد اعضا : 1479

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 1,125
باردید دیروز : 1,424
گوگل امروز : 112
گوگل دیروز : 182
بازدید هفته : 5,082
بازدید ماه : 33,533
بازدید سال : 33,533
بازدید کلی : 628,604
آرشیو
  • 1395
  • 1394
  • 1393
  • جستجو

    ابزار هدایت به بالای صفحه